تبليغاتX
یک تـکه سلام
 هنوز هم!... به خدا !

همیشه حواسم به بی صبری این دل ساده بود!

 

نه وقتی برای رج زدن روزهای رد شده داشتم ،

 

نه حتی فرصتی که دمی نگاهی به عقربه ی ثانیه شمار ساعت بندازم!

 

با آرزوهای آن ور دیوار زندگی کردم ! با خوابهای بر باد رفته!

 

منتظر بودم روزی بیاید که همه در خیابان به یکدیگرسلام کنند

 

چراغ تمام چهار راهها سبز شود و همسایه ها خواب پراید سفید و

 

موبایل بدون قسط و کابوس چک برگشتی نبینند!

 

چاقو تیز کن ها بادکنک بفروشند و

 

سرو کله ی تو از آنسوی سایه سار فانوسها پیدا شود!

 

هنوز هم منتظرم ! از گریه ها ی مکررم خجالت نمیکشم!

 

سکوت بیمارستان بیداری را رعایت نمیکنم!

 

کاری به حرف و حدیث این و آن ندارم!

 

دکارت هم هر چه میخواهد بگوید!

 

من خواب میبینم پس هستم !

... الهه ... یکشنبه 14 خرداد1385 ... سلامی از : یغما