به نقطه ای نا معلوم که خیره میشوی، تمام ستاره های آسمان بر سرم شهاب میشوند .
بیا لحظه ای به طعم شیر مادرانمان بیندیشیم، به سر براهی سایه های همسایه
به کوچ کبوتر ، به فشفشه های خاموش، به ونگ ونگ نخست و بنگ بنگ آخرین...
هر دوسوی چوب زندگی خیس گریه است .
فرقی میان زادن نوزاد و پاره کردن پیله و رسیدن سیبها نیست .
کسی صدای پروانه ها را نمیشنود وقتی با سوزن ته گرد به صلیبشان میکشند .
کسی گریه درخت را به وقت چیدن سیبهایش نمیبیند .
ولی یک روز ، یک روز ِخدا...
چشمها بیدار و گوشها شنوا میشوند. هیچ دستی برای شکار پروانه ها تور نمیبافد.
سیبهای رسیده از درخت می افتند. و تو دیگر به آن نقطه تار نامعلوم خیره نمیشوی!