کمی موسیقیِ تهوع آور ، با خواننده های کمرنگُ سازای نامرئی!
کارتونِ پلنگِ صورتی که پنداری پیر نمیشه!
فیلمِ سینماییِ پناهنده که میخواد رکوردِ هفت سامورایی رُ بشکنه!
سخنرانی ِ یه کبریتِ بی خطر : دکتر الهی قمشه ای ...
و مستندِ حیوانات که دیدنی ترین بخشِ برنامه هاس!
به همین راحتی ، یک روز از زندگی شما بینندگانِ محترم را به لجن میکشیم!...
شادُ پیروزُ سربلند باشید .
اَلو!
سِلام!
چطوری؟
ما رُ سِیل نمی کنی خوشی؟
شرمنده که نتونِستُم تماسِت بِگیرُم!
سه روز داریم تا شهریورُ بوآم گوشی رُ قُرُق کرده !
میگه : ئی دو تا امتحانُ اگه بیفتی ، دیگه خلاص!
نمی دونُم چرا اسمِ جبرُ تاریخ که میاد ،
جِگَرُم آشوب می شه!
اصلَن دِلُم با مکتب نیس!
دِلُم با توئه ، سبزه خاتون!
غروبی می بِرُمِت سینما!
تو که هلاکِ بازیِ بهروزی!
پس ! قِرارمون شیش رُب کَم ، دمِ سینما رِکس !
قربونت!
خداحافظ !
یه تفنگ تو دسِشه ، اما از عدالت و آزادی حرف می زنه !
هیشکیَم اَزَش نمی پرسه :
ما دُمِ خروسُ باور کنیم ، یا قسم خوردنِ روباهُ ؟
یکی نیس بِهِش بگه :
آخه آدمِ ناحسابی ! اگه یه قطره از خونِ پینوکیو تو رَگای تو
بود که تا حالا دماغِت پوزِ دیوارِ چینُ زده بود !
پَس یه دَم اون دَهَنِتو ببندُ به جاش
چشمای باباغوریتُ واکُن تا ببینی
اَبرای سیا هنوزم خون گریه می کنن...
لـعنت بـه جَنــگ!!!
اینو یه پسر بچه ی افغان میگُف که گیوه هاشو با جُف پاهاش تو میدون ِ مین جا گذاشته بود.
هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود !
از جایم بلند شدم ، پنجره را باز کردم
و دیدم زندگی هم هر از گاهی زیباست !
شنیدم که کلاغِ دیوار نشینِ حیاط چه صدای قشنگی دارد !
فهمیدم که بیهوده به جنونِ مجنون می خندیدم !
فهمیدم که عشق ، آسمانِ روشنی دارد !
رو به روی عکسِ سیاه وسفید تو ایستادم
دستهایم را به وسعت "دوستت میدارم" باز کردم
و جهان را در آغوش گرفتم !
ببین چه شعر قشنگی برات گذاشتم
![]()
به نقطه ای نا معلوم که خیره میشوی، تمام ستاره های آسمان بر سرم شهاب میشوند .
بیا لحظه ای به طعم شیر مادرانمان بیندیشیم، به سر براهی سایه های همسایه
به کوچ کبوتر ، به فشفشه های خاموش، به ونگ ونگ نخست و بنگ بنگ آخرین...
هر دوسوی چوب زندگی خیس گریه است .
فرقی میان زادن نوزاد و پاره کردن پیله و رسیدن سیبها نیست .
کسی صدای پروانه ها را نمیشنود وقتی با سوزن ته گرد به صلیبشان میکشند .
کسی گریه درخت را به وقت چیدن سیبهایش نمیبیند .
ولی یک روز ، یک روز ِخدا...
چشمها بیدار و گوشها شنوا میشوند. هیچ دستی برای شکار پروانه ها تور نمیبافد.
سیبهای رسیده از درخت می افتند. و تو دیگر به آن نقطه تار نامعلوم خیره نمیشوی!
سعی کردم که به سادگی اولین سلاممان باشم!
میخواستم کودکان ستاره زبان مرا بفهمند!
میخواستم که هیچ ابهامی در گزارش گریه هایم نباشد!
میخواستم از اهالی شنزار و شتر گرفته ،
تا برف نشینان قبیله ی قطب ، همگی هم صحبت سادگی ام باشند!
احساس میکنم تمام سادگان این سیاره همسایه ی منند!
دلم میخواست که "حافظ" یکبار به سمت سواحل سادگی می آمد!
میخواستم کتابت او را به زبان زلال نوزادان بی زنگار ببینم!
میخواستم ببینم آن ساده دل با واژه های کوچه نشین چه میکند!
هی !!... آرزوی محال!
همیشه حواسم به بی صبری این دل ساده بود!
نه وقتی برای رج زدن روزهای رد شده داشتم ،
نه حتی فرصتی که دمی نگاهی به عقربه ی ثانیه شمار ساعت بندازم!
با آرزوهای آن ور دیوار زندگی کردم ! با خوابهای بر باد رفته!
منتظر بودم روزی بیاید که همه در خیابان به یکدیگرسلام کنند
چراغ تمام چهار راهها سبز شود و همسایه ها خواب پراید سفید و
موبایل بدون قسط و کابوس چک برگشتی نبینند!
چاقو تیز کن ها بادکنک بفروشند و
سرو کله ی تو از آنسوی سایه سار فانوسها پیدا شود!
هنوز هم منتظرم ! از گریه ها ی مکررم خجالت نمیکشم!
سکوت بیمارستان بیداری را رعایت نمیکنم!
کاری به حرف و حدیث این و آن ندارم!
دکارت هم هر چه میخواهد بگوید!
من خواب میبینم پس هستم !
سالها رودرروی رویا و رایانه زمزمه کردم و کسی صدای مرا نشنید!
تنها چند سایه ی سر به راه ، همسایه ی صدای من بودند!
گفتم : دوستی و دشمنی را با یک دال ننویسید!
گفتم : کتاب تربیت سگ و تربیت کودک را در یک قفسه نگذارید!
گفتم : دهاتی حرف بدی نیست!
گفتم : تمام این سالها صادق و سهراب برادر بودند .
میشود صدای پای آب را از پس پرچین نیلوفر پوش بوف کور شنید!
هرگز حرفای قشنگ نگفتم!
نگفتم : چرا در قفس همسایه ها کرکس نیست!
کبوتر و کرکس را در آسمان میخواستم!
گفتم : قفسها را بشکنید و با نرده های نازکش قاب عکس بسازید!
و جواب این همه حرف ، سنگ و ریسه و دشنام بود!
ولی ، این خط! این نشان!... یک روز دری به تخته میخورد!
باد قاصدکی می آورد که عطر آفتاب و آرزوهای مرا میدهد!
این خط! این نشان!... یک روز همه دهاتی میشویم و
سقفهای سیمان و سنگ را رها میکنیم و کنار سادگی چادر میزنیم!
این خط! این نشان!...یک روز دبستان بی ترکه و ستاره بی هراس میشود!
کبوترها و کرکسها در لوله های خالی توپ تخم میگذارند و
جهان از صدای ترقه خالی میشود!
یک روز خورشید پایین می آید و گونه ی زمین را میبوسد و
آسمان آرزو های من آبی میشود!... باور نمیکنی ؟...
این خط! این نشان!