اَلو!
سِلام!
چطوری؟
ما رُ سِیل نمی کنی خوشی؟
شرمنده که نتونِستُم تماسِت بِگیرُم!
سه روز داریم تا شهریورُ بوآم گوشی رُ قُرُق کرده !
میگه : ئی دو تا امتحانُ اگه بیفتی ، دیگه خلاص!
نمی دونُم چرا اسمِ جبرُ تاریخ که میاد ،
جِگَرُم آشوب می شه!
اصلَن دِلُم با مکتب نیس!
دِلُم با توئه ، سبزه خاتون!
غروبی می بِرُمِت سینما!
تو که هلاکِ بازیِ بهروزی!
پس ! قِرارمون شیش رُب کَم ، دمِ سینما رِکس !
قربونت!
خداحافظ !
یه تفنگ تو دسِشه ، اما از عدالت و آزادی حرف می زنه !
هیشکیَم اَزَش نمی پرسه :
ما دُمِ خروسُ باور کنیم ، یا قسم خوردنِ روباهُ ؟
یکی نیس بِهِش بگه :
آخه آدمِ ناحسابی ! اگه یه قطره از خونِ پینوکیو تو رَگای تو
بود که تا حالا دماغِت پوزِ دیوارِ چینُ زده بود !
پَس یه دَم اون دَهَنِتو ببندُ به جاش
چشمای باباغوریتُ واکُن تا ببینی
اَبرای سیا هنوزم خون گریه می کنن...