تبليغاتX
یک تـکه سلام
 چــــرا ؟...

تنها مایه های تسلیتی که در این دنیا میابد یکی تربت پدر است و دیگری مژده ی او که گفت: دخترم..از میان خاندانم تو نخستین کسی خواهی بود که به من می پیوندی .

اما چه وقت؟...

چه انتظار بی تابی!...

هرگاه پنجه ی درد، قلبش را سخت می فشرَد و عقده ی گریه ، راهِ نفسش را میگیرد به سراغ او میرود ، بر تربت او می افتد، چشمهایش را که از گریه های مدام مجروح شده است، بر خاک خموش پدر میدوزد... ناگهان آنچنان که گویی خبر مرگ پدر را تازه شنیده است شیون میکند، پنجه های لرزانش را در خاک فرو میبَرَد ، دستهای خالی و بی پناهش را از آن پر میکند و خاک را بر چهره میگذارد، با تمام عاطفه ای که پدر را دوست میداشت آنرا میبوید و لحظه ای آرام میگیرد، گویی تسلیت یافته است.. ناگهان با آهنگی که از گریه در هم میشکند میگوید: پس از تو بر من مصیبتهایی فرو ریخت که اگر بر روزِ روشن میریخت شب میشد.

همه ی رنجهایش را بر مرگ پدر میگریست، هر روز گویی نخستین روز مرگ پدر است، بیتابی های او هر روز بیشتر میشد و ناله هایش دردمند تر؛ روزها و شبها این چنین سپری میشد...

زمان چه دیر میگذرد ؛ اکنون ۹۵ روز است که چشمان پدر را ندیده...

امروز دوشنبه ؛ سوم جمادی الثانی است و سال ، سال ۱۱ هجرت...

کودکانش را یکایک بوسید، حسن هفت ساله را ، حسین شش ساله را ، زینب پنج ساله را و ام الکلثوم سه ساله را... اینک لحظه ی وداع با علی ست ، چه دشوار است ، علی باید در دنیا بماند ، ۳۰ سال دیگر...

به بستر رفت و رو به قبله خفت، لحظه ای گذشت و لحظاتی... پلکهایش را بست و به دیدار محبوب شتافت.

علی تنهاتر شد . از علی خواسته بود او را شب دفن کند ، گورش را کسی نشناسد و علی چنین کرد .

اما کسی نمیداند چگونه و کجا .

در خانه اش یا در بقیع... و یا کجای بقیع .

مدفن او باید همواره نامعلوم بماند تا آنچه را که او میخواست معلوم بماند .

و او خواست که قبرش را نشناسند ، هیچ گاه و هیچ کس!

تا همیشه و همه کس بپرسند : چــــــــرا ؟؟؟

 

... الهه ... دوشنبه 5 تیر1385 ... سلامی از : دکتر شریعتی
 آمدن فرمودیم...

یووو هوووووووو من اومددددددددددددددددم !!!

من آمده ام ... وای..وای ... من آمده ام ( دو بار )

البته هنوز یه امتحانِ دیگه مونده...من نمیدونم درسِ  یه واحدی اونم "جمعیت" دیگه امتحان گرفتن داره؟!!

من که اونو آدم حساب نکرده و از همین تریبون ورودِ خودم رو به خیل عظیمناکِ "معطلانِ فی التعطیلات" اعلام مینمایم.

آخ تابستون یو آرمای لاو! تابستون چهارمین فصلِ موردِ علاقه ی منه!!

 

                          *           *           *

سلام میکنم به باد ، به بادبادک و بوسه ، به گلدانی که خوابِ گلِ همیشه بهار را می بیند.

 

سلام میکنم به چراغ ، به "چرا"های کودکی ، به چالهای مهربانِ گونه ی تو .

 

سلام میکنم به بی صبری ، به بغض ، به باران ، به بیم باز نیامدن نگاه تو .

 

باور کن من به یک پاسخ کوتاه ، به یک سلام سرسری راضیم !

 

آخر چرا سکوت میکنی ؟

 

... الهه ... یکشنبه 4 تیر1385 ... سلامی از :