تبليغاتX
یک تـکه سلام
 اعلام برنامه...

مجریِ جعبه ی جادو ، ناشتایی یه عصای درسته قورت داده و  

حالا هم داره فهرستِ بالا بلندِ برنامه های مزخرفُ دیکته می کنه! 

کمی موسیقیِ تهوع آور ، با خواننده های کمرنگُ سازای نامرئی! 

کارتونِ پلنگِ صورتی که پنداری پیر نمیشه!  

فیلمِ سینماییِ پناهنده که میخواد رکوردِ هفت سامورایی رُ بشکنه! 

سخنرانی ِ یه کبریتِ بی خطر : دکتر الهی قمشه ای ... 

و مستندِ حیوانات که دیدنی ترین بخشِ برنامه هاس! 

به همین راحتی ، یک روز از زندگی شما بینندگانِ محترم را به لجن میکشیم!...

شادُ پیروزُ سربلند باشید .

... الهه ... جمعه 3 آذر1385 ... سلامی از : یغما
 غصه نخور مسافر!...

شیرین دیوونه جون، بای نتیده... پس چند بیت پایین رو می تقدیمونم بهش(الهه رمانتیک!  )

 

                                    *           *           *

 

غصه نخور مسافر!.. اینجا ما هم غریبیم(بستگی داره رفته باشن اصفهان یا نه)

از دیدنِ نورِ ماه یه عمره بی نصیبیم(خدایی این قسمتش دروغه، خودم دیشب ماه رو دیدم)

 

غصه نخور مسافر!.. اونجا هوا که بد نیست(شیرین تو الان کجایی؟..)

اینجا ولی آسمون ، اشک ریختَنَم بلد نیست(آی گفتی!...)

 

 

غصه نخور مسافر!..تلخه هوای دوری (دیگه دیـگه !!!...)

من که اینو میدونم که تو چقدر صبوری (عمراً بدونم!!!)

 

 

غصه نخور مسافر!..بازم میای به زودی(شایــد!)

ما رو بگو چه کردیم از وقتی تو نبودی (هیچ کاری نکردیم تازه اولین آپُ داریم می تایپـیم)

 

 

غصه نخور مسافر!..غصه اثر نداره (؟)

از دلِ تو میدونم هیشکی خبر نداره(حتی خودت دوست عزیز!!!)

 

 

غصه نخور مسافر!..رفتیم تو ماهِ اسفند(یه چِش به هم زدن فاصله س تا این ماهِ عزیز خورشیدی !...جیگر بیده ...اسفندُ میگم !)

بهار تو برمیگردی ، چیزی نمونده ، بخند (منظور از بهار همون ۲۹ اسفنده )

 

 

غصه نخور مسافر!..همیشه اینجوری نیست (آره خُب!!!)

همیشه که عزیزم راهت به این دوری نیست (عزیزم!!!!!!!!!!)

 

غصه نخور مسافر!..تولده دوباره (حال میکنم شاعره م همش از تولد و اسفند گفته)

غصه نخور مسافر!.. غصه نخور ستاره!...(این ستاره دیگه کیه ؟!...)

 

 

غصه نخور! مگه تو کنارِ دریا نیستی؟ (که نیس!)

من چِش به رات میمونم ، ببین تو تنها نیستی(چِش به راهِ کامنتِت فقط!)

 

 

غصه نخور مسافر!..غصه کارِ گُلا نیست (گل ؟؟!!..چه ربطی داره به شیرین؟!!)

سفر یه جور امتحانه ، به جونِ تو بلا نیس (امتحان که از بلا بدتره که!!!...)

 

 

غصه نخور مسافر!..تو خودِ آسمونی (هـــــــــه!!!) 

در آرزوی روزی که بیای و بمونی(حالا......)

  

... الهه ... چهارشنبه 1 آذر1385 ... سلامی از : رسپینا
 آبادان.تلفنِ عمومی.مرداد 1357

اَلو!

 

سِلام!

 

چطوری؟

 

ما رُ  سِیل نمی کنی خوشی؟

 

شرمنده که نتونِستُم تماسِت  بِگیرُم!

 

سه روز داریم تا شهریورُ  بوآم گوشی رُ قُرُق کرده !

 

میگه : ئی دو تا امتحانُ  اگه بیفتی ، دیگه خلاص!

 

نمی دونُم چرا اسمِ جبرُ تاریخ که میاد ، 

 

جِگَرُم آشوب می شه!

 

اصلَن دِلُم با مکتب نیس!

 

دِلُم با توئه ، سبزه خاتون!

 

غروبی می بِرُمِت سینما!

 

تو که هلاکِ بازیِ بهروزی!

 

پس ! قِرارمون شیش رُب کَم ، دمِ سینما رِکس !

 

قربونت!

 

خداحافظ !

 

... الهه ... چهارشنبه 29 شهریور1385 ... سلامی از : یغما
 اینجا افغانستان است ؟...

یه تفنگ تو دسِشه ، اما از عدالت و آزادی حرف می زنه !

 

هیشکیَم اَزَش نمی پرسه :

 

ما دُمِ خروسُ  باور کنیم ، یا قسم خوردنِ روباهُ ؟

 

یکی نیس بِهِش بگه :

 

آخه آدمِ ناحسابی ! اگه یه قطره از خونِ پینوکیو تو رَگای تو

 

بود که تا حالا دماغِت پوزِ دیوارِ چینُ زده بود !

 

پَس یه دَم اون دَهَنِتو ببندُ به جاش

 

چشمای باباغوریتُ واکُن تا ببینی

 

اَبرای سیا هنوزم خون گریه می کنن...

 

... الهه ... جمعه 24 شهریور1385 ... سلامی از : یغما
 جـنگ...

لـعنت بـه جَنــگ!!!

اینو یه پسر بچه ی افغان میگُف که گیوه هاشو با جُف پاهاش تو میدون ِ مین جا گذاشته بود.

 

... الهه ... یکشنبه 8 مرداد1385 ... سلامی از : یغما
 چــــرا ؟...

تنها مایه های تسلیتی که در این دنیا میابد یکی تربت پدر است و دیگری مژده ی او که گفت: دخترم..از میان خاندانم تو نخستین کسی خواهی بود که به من می پیوندی .

اما چه وقت؟...

چه انتظار بی تابی!...

هرگاه پنجه ی درد، قلبش را سخت می فشرَد و عقده ی گریه ، راهِ نفسش را میگیرد به سراغ او میرود ، بر تربت او می افتد، چشمهایش را که از گریه های مدام مجروح شده است، بر خاک خموش پدر میدوزد... ناگهان آنچنان که گویی خبر مرگ پدر را تازه شنیده است شیون میکند، پنجه های لرزانش را در خاک فرو میبَرَد ، دستهای خالی و بی پناهش را از آن پر میکند و خاک را بر چهره میگذارد، با تمام عاطفه ای که پدر را دوست میداشت آنرا میبوید و لحظه ای آرام میگیرد، گویی تسلیت یافته است.. ناگهان با آهنگی که از گریه در هم میشکند میگوید: پس از تو بر من مصیبتهایی فرو ریخت که اگر بر روزِ روشن میریخت شب میشد.

همه ی رنجهایش را بر مرگ پدر میگریست، هر روز گویی نخستین روز مرگ پدر است، بیتابی های او هر روز بیشتر میشد و ناله هایش دردمند تر؛ روزها و شبها این چنین سپری میشد...

زمان چه دیر میگذرد ؛ اکنون ۹۵ روز است که چشمان پدر را ندیده...

امروز دوشنبه ؛ سوم جمادی الثانی است و سال ، سال ۱۱ هجرت...

کودکانش را یکایک بوسید، حسن هفت ساله را ، حسین شش ساله را ، زینب پنج ساله را و ام الکلثوم سه ساله را... اینک لحظه ی وداع با علی ست ، چه دشوار است ، علی باید در دنیا بماند ، ۳۰ سال دیگر...

به بستر رفت و رو به قبله خفت، لحظه ای گذشت و لحظاتی... پلکهایش را بست و به دیدار محبوب شتافت.

علی تنهاتر شد . از علی خواسته بود او را شب دفن کند ، گورش را کسی نشناسد و علی چنین کرد .

اما کسی نمیداند چگونه و کجا .

در خانه اش یا در بقیع... و یا کجای بقیع .

مدفن او باید همواره نامعلوم بماند تا آنچه را که او میخواست معلوم بماند .

و او خواست که قبرش را نشناسند ، هیچ گاه و هیچ کس!

تا همیشه و همه کس بپرسند : چــــــــرا ؟؟؟

 

... الهه ... دوشنبه 5 تیر1385 ... سلامی از : دکتر شریعتی
 آمدن فرمودیم...

یووو هوووووووو من اومددددددددددددددددم !!!

من آمده ام ... وای..وای ... من آمده ام ( دو بار )

البته هنوز یه امتحانِ دیگه مونده...من نمیدونم درسِ  یه واحدی اونم "جمعیت" دیگه امتحان گرفتن داره؟!!

من که اونو آدم حساب نکرده و از همین تریبون ورودِ خودم رو به خیل عظیمناکِ "معطلانِ فی التعطیلات" اعلام مینمایم.

آخ تابستون یو آرمای لاو! تابستون چهارمین فصلِ موردِ علاقه ی منه!!

 

                          *           *           *

سلام میکنم به باد ، به بادبادک و بوسه ، به گلدانی که خوابِ گلِ همیشه بهار را می بیند.

 

سلام میکنم به چراغ ، به "چرا"های کودکی ، به چالهای مهربانِ گونه ی تو .

 

سلام میکنم به بی صبری ، به بغض ، به باران ، به بیم باز نیامدن نگاه تو .

 

باور کن من به یک پاسخ کوتاه ، به یک سلام سرسری راضیم !

 

آخر چرا سکوت میکنی ؟

 

... الهه ... یکشنبه 4 تیر1385 ... سلامی از :
 پست واژه...

درس  .. امتحان  .. دارم  .. نخوندم .. وبلاگ  آپ..نمیتونم  نمیتونم..نمیام  نمیام.. دعا ...میل ... کامنت ... آف ...میخوام..عزیزم   عزیزم  .... تیر..چهارم..میام .. نظرت..میخونم  ..نبودش میمیرم  میمیرم..من درس .....تو دعا  ...عزیزم ..عزیزم ...نظرم..اما..وبلاگت..معذرت ...امتحان ...اضطراب ...آتیش ...آروم..جونم..نمیشه..عزیزم .. عزیزم ...من درس .....تو دعا  ...عزیزم ...عزیزم ۴تیر.. انتظار.. تموم ...وبلاگ .. آپ .. تو میای ...تو میای

 

 

تا چهارم تیر نمیام ولی شما بیا و بکامنت و از این حرفا... بعد از امتحانا انقد میام پیشتون که خودتون بگید : الهه بسـه!!!   دیگه نیــــا!!! ...

با آرزوی موفقیت برای من  و تیم ملی

 

پ.ن:  مـ..من  اگه  کا..کامنتتو  نـ..نـ..نبینمش  میـ..میـ..میرم

 

... الهه ... دوشنبه 22 خرداد1385 ... سلامی از : متولد آخرین روز سال(خودم دیگه!)
 لحظه ی آبی عشق...

هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود !

 

 از جایم بلند شدم ، پنجره را باز کردم

 

و دیدم زندگی هم هر از گاهی زیباست !

 

 شنیدم که کلاغِ دیوار نشینِ حیاط چه صدای قشنگی دارد !

 

 فهمیدم که بیهوده به جنونِ مجنون می خندیدم !

 

فهمیدم که عشق ، آسمانِ روشنی دارد !

 

رو به روی عکسِ سیاه وسفید تو ایستادم

 

دستهایم را به وسعت "دوستت میدارم" باز کردم

 

و جهان را در آغوش گرفتم ! 

 

ببین چه شعر قشنگی برات گذاشتم  تو هم دست به کامنت شو دیگه!!

 

... الهه ... یکشنبه 21 خرداد1385 ... سلامی از : یغما
 این روزا...

اسم گلا رو این روزا هرگز کسی نمیدونه

 

اما تو تا دلت بخواد اینجا غریب فراوونه

 

این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه

 

گردای رو آینه ها فقط غم زندگیه

 

این روزا ورد بچه ها بازی چرخ و فلکه

 

قلبای مثل دریامون پر از خراش و ترکه

 

این روزا چشمای همه غرق نیاز و شبنمه

 

رو گونه ی هر عاشقی یه قطره بارون غمه

 

این روزا فرش کوچه ها تو حسرت یه عابره

 

هر جا یکی منتظره ورود یه مسافره

 

                          *           *          *          *          *          *                                   

من کسی با  قدِ رعنا نمیخوام

 

چشای درشت و گیرا نمیخوام

 

چشم شرقی سیاهو نمیخوام

 

صورتای مثل ماهو نمیخوام

   

من نظر تو رو میخوام

 

جز نظر چیزی از این عالم نمیخوام

 

 

به دوستاتم بگو بیان

 

آخه من نظرای کم نمیخوام

 

... الهه ... جمعه 19 خرداد1385 ... سلامی از : رسپینا
 خودم و خودت...

غصه ی تو برای من.....شادی من برای تو

دلت گرفت بگو خودم.....گریه کنم به جای تو

روزای خوب برای تو.....شبای بد برای من

بیستای قرمز مال تو.....نمره ی رد برای من

شوق سفر برای تو.....درد سفر برای من

رسیدناش برای تو.....فکر خطر برای من

لذت خنده مال تو.....بارون گریه مال من

صد آفرینا مال تو.....حرف گلایه مال من

خوابای رنگی مال تو.....خواب پریشون مال من

ذوق رهایی مال تو.....رنجای زندون مال من

قسمتای خوش مال تو.....اشک شبونه مال من    

ناز و کرشمه مال تو.....اخم و بهونه مال من

   تمام دنیا رو میدم.....شبای تاریک مال من

  خونه ی ابرا مال تو.....جاده ی باریک مال من

   سوار دور قصه هام.....تو مال من ، من مال تو

دیوونه ی نگات شدم.....من تو رو کم دارم نرو

 

 

تقدیم به  ... تقدیم به  ... تقدیم به هیچکس!... دیدم قشنگه نوشتمش.

                            

پستای قشنگ مال تو.....نظرای بی دنگ و فنگ مال من

 

... الهه ... پنجشنبه 18 خرداد1385 ... سلامی از : رسپینا
 قول میدهم!

به نقطه ای نا معلوم که خیره میشوی، تمام ستاره های آسمان بر سرم شهاب میشوند .

 

بیا لحظه ای به طعم شیر مادرانمان بیندیشیم، به سر براهی سایه های همسایه

 

به کوچ کبوتر ، به فشفشه های خاموش، به ونگ ونگ نخست و بنگ بنگ آخرین...

 

هر دوسوی چوب زندگی خیس گریه است .

 

فرقی میان زادن نوزاد و پاره کردن پیله و رسیدن سیبها نیست .

 

 کسی صدای پروانه ها را نمیشنود وقتی با سوزن ته گرد به صلیبشان میکشند .

 

کسی گریه درخت را به وقت چیدن سیبهایش نمیبیند .

 

ولی یک روز ، یک روز ِخدا...

 

چشمها بیدار و گوشها شنوا میشوند. هیچ دستی برای شکار پروانه ها تور نمیبافد.

 

سیبهای رسیده از درخت می افتند. و تو دیگر به آن نقطه تار نامعلوم خیره نمیشوی!

 

... الهه ... چهارشنبه 17 خرداد1385 ... سلامی از : یغما
 زیباترین شعر دنیا...

آب...آب...

 

بـابـا...آب...

 

آی بی کلاه...

 

آی با کلاه...

 

ب غیر از آخـر

 

ب آخــر. . .

... الهه ... سه شنبه 16 خرداد1385 ... سلامی از : حسین پناهی
 در همین حدود زندگی کردم!

سعی کردم که به سادگی اولین سلاممان باشم!

 

میخواستم کودکان ستاره زبان مرا بفهمند!

 

میخواستم که هیچ ابهامی در گزارش گریه هایم نباشد!

 

میخواستم از اهالی شنزار و شتر گرفته ،

 

تا برف نشینان قبیله ی قطب ، همگی هم صحبت سادگی ام باشند!

 

احساس میکنم تمام سادگان این سیاره همسایه ی منند!

 

دلم میخواست که "حافظ" یکبار به سمت سواحل سادگی می آمد!

 

میخواستم کتابت او را به زبان زلال نوزادان بی زنگار ببینم!

 

میخواستم ببینم آن ساده دل با واژه های کوچه نشین چه میکند!

 

هی !!... آرزوی محال! 

 

... الهه ... دوشنبه 15 خرداد1385 ... سلامی از : یغما
 هنوز هم!... به خدا !

همیشه حواسم به بی صبری این دل ساده بود!

 

نه وقتی برای رج زدن روزهای رد شده داشتم ،

 

نه حتی فرصتی که دمی نگاهی به عقربه ی ثانیه شمار ساعت بندازم!

 

با آرزوهای آن ور دیوار زندگی کردم ! با خوابهای بر باد رفته!

 

منتظر بودم روزی بیاید که همه در خیابان به یکدیگرسلام کنند

 

چراغ تمام چهار راهها سبز شود و همسایه ها خواب پراید سفید و

 

موبایل بدون قسط و کابوس چک برگشتی نبینند!

 

چاقو تیز کن ها بادکنک بفروشند و

 

سرو کله ی تو از آنسوی سایه سار فانوسها پیدا شود!

 

هنوز هم منتظرم ! از گریه ها ی مکررم خجالت نمیکشم!

 

سکوت بیمارستان بیداری را رعایت نمیکنم!

 

کاری به حرف و حدیث این و آن ندارم!

 

دکارت هم هر چه میخواهد بگوید!

 

من خواب میبینم پس هستم !

... الهه ... یکشنبه 14 خرداد1385 ... سلامی از : یغما
 بیا دیگه!!!

هیچ کس نیست... بیا تا زندگی را بدزدیم ، آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم!

... الهه ... شنبه 13 خرداد1385 ... سلامی از : سهراب
 نمره ی سهراب نوزده بود!

سالها رودرروی رویا و رایانه زمزمه کردم و کسی صدای مرا نشنید!

 

تنها چند سایه ی سر به راه ، همسایه ی صدای من بودند!

 

گفتم : دوستی و دشمنی را با یک دال ننویسید!

 

گفتم : کتاب تربیت سگ و تربیت کودک را در یک قفسه نگذارید!

 

گفتم : دهاتی حرف بدی نیست!

 

گفتم : تمام این سالها صادق و سهراب برادر بودند .

 

میشود صدای پای آب را از پس پرچین نیلوفر پوش بوف کور شنید!

 

 هرگز حرفای قشنگ نگفتم!

 

نگفتم : چرا در قفس همسایه ها کرکس نیست!

 

کبوتر و کرکس را در آسمان میخواستم!

 

گفتم : قفسها را بشکنید و با نرده های نازکش قاب عکس بسازید!

 

و جواب این همه حرف ، سنگ و ریسه و دشنام بود!

 

ولی ، این خط! این نشان!... یک روز دری به تخته میخورد!

 

باد قاصدکی می آورد که عطر آفتاب و آرزوهای مرا میدهد!

 

این خط! این نشان!... یک روز همه دهاتی میشویم و

 

سقفهای سیمان و سنگ را رها میکنیم و کنار سادگی چادر میزنیم!

 

این خط! این نشان!...یک روز دبستان بی ترکه و ستاره بی هراس میشود!

 

کبوترها و کرکسها در لوله های خالی توپ تخم میگذارند و

 

جهان از صدای ترقه خالی میشود!

 

یک روز خورشید پایین می آید و گونه ی زمین را میبوسد و

 

آسمان آرزو های من آبی میشود!... باور نمیکنی ؟...

 

این خط! این نشان!

 

... الهه ... جمعه 12 خرداد1385 ... سلامی از : یغما
 بنام تنها پناه آشفتگان دیار سرنوشت...

"یک تکه سلام"...تقدیم به تمامیِ آنانی که هنوز هم

 

تکه ای از آسمان در چشمانشان

 

جرعه ای از دریا در دستانشان

 

و تجسمی زیبا از خاطره ی ایثارِ گلهای سرخ در

 

معبدِ ارغوانیِ دلهایشان به یادگار مانده است

 

و تقدیم به رسپینا که هر چه نگاشتم از او بود .

 

در پناهِ خالقِ نیلوفرها مهربان و شکیبا بمانید

 

و مرا هم دعا کنید .

 

... الهه ... پنجشنبه 11 خرداد1385 ... سلامی از :